سلام نازنین پسرم
مدتیه که میخوام بیام وبرات بنویسم .
از لحظه های بزرگ شدنت . از کارهای شیرین جدیدی که انجام میدی و دلمون رو میبری ولی عسلم تو روزای گذشته شرایط جدیدی که برامون پیش اومده کلی آشفتم کرده و حتی نتونستم بیام و عکس خوشگل تولد ۴ماهگیت رو بذارم .
ازروز شنبه ۲ آبان من برگشتم سره کارم و این یعنی ازشنبه ۲ آبان روزی ۷ ساعت از دیدن بزرگ شدنت محروم شدم . روزی ۷ ساعت از نگاه کردن به خود خودت از بوئیدن نفسهات از شیردادن بهت از عوض کردن پوشکت از راه بردنت توی خونه از کتاب خوندن برات از خندیدنات ازغر زدنات .
نمیخواستم و نمیخوام اینجا غمنامه بنویسم و فقط دوست دارم تو این وبلاگ ازلحظات خوب وقشنگمون برات بنویسم ولی تو این چند روزه انقدر فکرم و ذهنم و روحم درگیره که دیگه تو کلام و نوشته هام هم این فکرا جاری میشه و کاریش نمیشه کرد .
پسر کوچولوی منم که از روز شنبه که مامانش با یه دنیا غصه و دلهره رفت سره کار و برگشت به جای دلداری دادن به مامانش و خندیدن بهش وقتی ازسره کار اومد خونه روش و از مامانی برمیگردوند و شیر نمیخورد .اصلا هم پیش خودش فکر نکرد که اینطوری مامانش رو دیوونه میکنه و مامانیش دو سه شب تا مرز جنون میره .
قربونت برم که زدن واکسن و رفتن من سره کار رو با هم تجربه کردی و طبیعی ترین واکنش رو نشون دادی عزیزم .
خدا رو شکر که الان بعد از ۴ روز دوباره مثل قبل شیر میخوری و نمیتونم با هیچ کلامی بگم که چقدر لذت میبرم از این قضیه . حتی خیلی خیلی بیشتر از قبل .
ممنون که انقدر مهربونی و انقدرخوب که زود باهام آشتی کردی و بیشتر از این قهر نموندی نازنینم .
اینروزا تو تمام لحظات آماده گریه کردنم و فقط به یه تلنگر احتیاج دارم تا بغضم بشکنه و صورتم خیس بشه. دست خودمم نیست تو ساعتهایی که سره کار هستم و تو اداره دلم برات تنگ میشه و نمیتونم ساعتهای باقی مونده تا رسیدنم تو خونه رو تحمل کنم و تو ساعتهایی که خونه هستم دلهره فردا و روز کاری جدید عذابم میده .
قربونت برم تو این چند روز که "ماجون " اومده پیشت و ازصبح تا ظهر با هم بودید خیلی خیلی کم شیر خوردی و هنوز به شیشه شیر عادت نکردی و همین هم بیشتر من و اذیت میکنه . اگر بدونم پسر گلی من از صبح تا ظهر شاد و خوشحاله و کلی شیر میخوره خیالم راحت تر میشه و با دلتنگیهام کنار میام . چون مهم تر از آرامش و راحتی تو برای من و بابا علی هیچ چیزی وجود نداره عزیزم . اینکه میدونم صبح تا ظهر پیش کسی هستی که خیلی دوست داره و با وسواسی که من دارم آشناست و عین خودم با نازنینم رفتار میکنه و تمام تلاشش رو برای راحتی و آرامش تو میکنه خیالم رو خیلی راحت میکنه و فقط میمونه مسئله شیر خوردن عسلم که دعا دعا میکنم زودتر باهاش کنار بیایی و دل کوچولوت تا ظهر گرسنه نمونه .
خب دیگه غر غر بسته میخوام برای پسرم از کارای شیرینی که جدیدا انجام میده بنویسم :)
-- اول ازهمه بگم که چند وقتیه که خنده هات تبدیل به قهقهه های شیرین و دوست داشتنی شده که از دیدن و شنیدنش هیچکی سیر نمیشه .مخصوصا شبها که دیگه کم کم خوابت میگیره با کوچکترین "پخخخخی " قهقهه میزنی و دلم رو آب میکنی .
-- جدیدا باصدای بلند "ادددددددددد" "آغغغغغغغغغون" و صداهای خوشگل همین طوری در میاری و گاهی هم که عصبانی میشی یه جیغ یا داد برره ای میزنی که بیا و ببین .
-- چند وقتیه که دائم تلاش میکنی که بلند بشی بشینی و در هر حالتی که خوابیده باشی یا تکیه داده باشی خودت رو خم میکنی به سمت جلو و با زور میخوای که خودت رو به حالت نشسته دربیاری . حتی گاهی من نگران میشم که کمر خوشگلت درد بگیره انقدر که خمش میکنی .

-- از بغض کردنات بگم که انقدر وقتی لب بالاییت رو جمع میکنی و لب پائین رو تا اونجا که میتونی میدی بیرون و بغض میکنی شیرین و خوردنی میشی که دلم میخواد به نیازت جواب ندم تا این قیافه خوشگل و دوست داشتنی رو طولانی تر ببینم ولی خب دلم نمیاد که پسرم ناراحت باشه و به خاطر همین خیلی کم این صحنه رو میبینم .
-- چند وقته که وسایل و اسباب بازیهات رو با دست میگیری و البته سریعا هم میبری سمت دهن خوشگلت .یعنی کافیه یه اسباب بازی یا کتاب یا هر چیزی رو نزدیکت بیاریم و تو اون رو با دستت لمسش کنی . بلافاصله دستت رو میبری سمت دهنت و شروع میکنی به گاز گاز کردنش
-- اینجا دارم از اولینهات مینویسم پس بذار از اولین غریبی کردنت هم بنویسم .۲۷ مهر وقتی تو خوابیده بودی پدر بزرگ ومادربزرگت (بابا عبدالله و مامان ترکان) اومدن خونمون . وقتی بیدار شدی و باباعلی از اتاق آوردت بیرون چند دقیقه ای به بابا بزرگ نگاه کردی و بعد لبات رو همون طوری خوشگل کردی و زدی زیر گریه .اینم از اولین غریبی کردن نازنین پسر .
-- از دالی بازی خیلی خوشت میاد و با وجود اینکه کوچمولوی منی ولی خودت یه جورایی با ما دالی بازی میکنی . یعنی وقتی باهات حرف میزنیم و میخندونیمت چند ثانیه روت رو به یه سمت دیگه میکنی و دوباره برمیگردی سمت ما و اینطوری چند ثانیه ما رو میبینی و دوباره چند ثانیه نمیبینی .یعنی دالی موشه بازی با مامان و بقیه ..
-- این آخری هم بگم که خیلی خیلی دوسش دارم و چند روز که ازش محروم بودم بیشتر هم عاشقش شدم . اونم اینه که شبها وقتی گرسنه میشی توی خواب بدون اینکه صدا کنی دائم سرت رو به سمت راست یا چپ میچرخونی و دهن خوشگلت رو بازمیکنی .یعنی من آمادم که می می بخورم و یالا بدو بهم می می بده . و اگر خدایی نکرده من خواب باشم و نبینم یا تو اتاق نباشم کلافه میشی و میزنی زیر گریه .
خب این پست خیلی طولانی شد الان تمومش میکنم .... حذف شد ........اینو ۴شنبه ای که رفتیم پیش عمو صفای خوب و مهربون بهمون گفت . ۵ شنبه صبح هم دومین واکسن بی ادب و بدجنس یعنی سه گانه و فلج اطفال رو زدی و حسابی اینبار واکسن بی ادب اذیتت کرد و تا شنبه صبح یه کوچولو تب داشتی و بیحال بودی و من و بابا علی دق کردیم تا تبت اومد زیر ۳۷ درجه و تو دوباره سره حال شدی . البته کلا تبت بالای ۳۸ نرفت ولی خب همون یه کوچولو هم برای بدن ظریف تو زیادی بود وما رو کلی نگران کرد مخصوصا اینکه قطره استامینوفنت رو هم دوست نداشتی وهر بار که بهت میدادم کلا هر چی تو معدت بود رو تحویلم میدادی !
اینم چند تا عکس از عزیزترینم

اون شامپاین به افتخار یکسالگی وبلاگه 


این دوتا آخری عکس از روی عکسه و به خاطر همین کیفیت خوبی نداره
پ .ن: اینم الان یادم اومد که دیشب یعنی ۵ آبان رادین ازحالت دمر به حالت طاق باز برگشت
یعنی کم کم باید منتظر یه غلطیدن سریع وتند فرز باید باشیم .